اومدم که دوباره بنویسم...
ممت
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ توسط پرديس
دوشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٦
رخصت
اقا اجازه هست
باز کنم پنجره را به روی وسوسه ی نور
وچشم بدوزم به زندگی
از همین فاصله ی دور؟
اقا اجازه هست
که یک روز
از این سیصد و شصت و پنج عددروز
خودم باشم؟
از هر چه باید و نباید رها باشم؟
جاری تر از افتاب بخوابم به روی سبز علف؟
فرا تر از پرنده بنشینم به روی شاخه های درخت
با باد و کبوتر و ماهی
ماهیان خوشبخت افتابی
با رودخانه و شرشر باران یکی شوم
از هر چه ایست
نکن
نه
جدا شوم؟
اقا اجازه هست
خواب عشق ببینم
و زندگی ام را بسپارم به ایه های بوسه و شهامت و نور؟
از نخ و سوزن
رخت واتو
اجاق و سماور بپرهیزم
با اسمان و خیال
شعر و شعور لحظه های دور در امیزم؟
اقا اجازه هست به همسایه ام بگویم
سلام!
و شال ببافم برای رهگذری
از نسوج گریه های غروب
اقا اجازه هست
بدون اجازه از این دیار
کوچ کنم به سجده گاه گل سرخ در دشت های بهار؟
اقا اجازه هست
اجازه
اجازه
اجازه
اجازه هست
بخندم به هر چه هست
و بگویم
یاسای تو خطاست
این عدل
نارواست؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ توسط پرديس
سهشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦
دلم گرفته مرتضی ... دلم گرفته. این همه چراغ تو این شهر... هیچ کدوم چشمامو روشن نمیکنه. این همه چشم تو این شهر... مرتضی... هیچ کدوم دلمو گرم نمیکنه. مرتضی اینجا همه میدوئن که زنده بمونن! هیچکس نمیدوئه که زندگی کنه. این شهر همه اش شده زمین ... دیگه آسمونی نداره این شهر... من دلم آسمون میخواد مرتضی... آسمون... ( دیالوگ یکی از سریالهای دوزاری صدا و سیما)
نشسته بودم رو صندلی عقب یه ماشین.یه مرد قد بلند چهار شونه داشت سخنرانی می کرد.میگفت شما یه زمین داشتین تو فلان جا.هر چی فکر می کردم یاد نمی اومد ما کی زمین داشتیم.میگفت خیلی اصرار کردم به پدرت,که این زمین رو به من بفروشه,ولی گوش نکرد.اخرشم جونش رو گذاشت رو این زمین.اصلا نمیفهمیدم چی میگه.کدوم زمین؟کجا؟یه دفعه برگشت بهم گفت خم شو نگاه کن ببین چی رو صندلی جلو هست.ترسیده بودم.خشکم زده بود.دستش رو دراز کرد اون جسم رو برداشن اورد بالا,صاف جلوی چشمای من...انگشتاش فرو رفته بود لابلای موهای بابام.یه دسته موی سفید سفید تو چنگش بود.سر پدرم جلوی چشمام تکون می خورد.از گردنش خون می چکید.سرپدرم بود,با همون چشمای پر از غم,قیاغه ی معصوم,همون موها,همون بینی.هیچ راه فراری نبود...مرد دوباره شروع کردکه این اتفاق خیلی سال پیش باید می افتاد.فکر کردی کسی می تونه از چنگ عدالت فرار کنه؟حتی پدرت که این قدر زرنگ بود و ارتیست بازی در اورد اخرش گیر افتاد...ترمز کرد پیاده شد.منم دنبالش.صندوق عقب رو باز کرد یه جسد بدون سر توش بود.بلندش کرد انداختش رو زمین.گفت اینم نعش بابات.رو سینه ش جای چند تا گلوله بود.دستاش رو نگاه کردم,واقعا دستای پدرم بود.دستایی که تو دنیا مثلشون پیدا نمیشه...می دونستم دارم خواب می بینم اما قلبم از شدت وحشت داشت از جا کنده میشد.مرد سوار شد و قبل از اینکه بره سر پدرم رو از شیشه پرت کرد بیرون...همون لحظه بیدار شدم.تمام بدنم خیس بود.خشک شده بودم.فکر می کردم صدای ضزبان قلبم الان همه رو از خواب بیدار میکنه.شاید نزدیک ۱ ساعت بعد تونستم با تمام وجود جیغ بکشم...۳-۴ شب حتی ۱ثانیه هم خوابم نبرد.هنوز که هنوزه می ترسم بهش فکر کنم.واقعا این جور خوابها, که زیاد هم می بینم,از کجا منشا میگیره؟از سطح بالای امنیت؟؟؟کاش یه ادم اگاه کالبد شکافی میکرد این کابوس ها رو.جالبه برام که این افکار از کجا اومده؟البته جواب این سوال تقریبا مشخصه...
اون موقع ها,بچه که بودم,خیلی بچه,هی عکس خمینی رو اول کتابای دبستان نگاه می کردم,هی اشک تو چشام جمع می شد که عجب مرد شریف و مهربونی بوده این بشر.یه چیزایی هم میدونستم نصفه نیمه,از اینکه پدر مادرم چه کاره بودن.باورم نمیشد پدرم,که از همون موقع می پرستیدمش مخالف خمینی بوده باشه.پیش خودم فکر می کردم بابای من چرا با این می جنگیده؟دلم نمی خواست پدری که برام بت بودومظهرتمام خوبی های دنیا بود تو ذهنم خراب بشه.هی خودم رو گول می زدم که این حرفا دروغه,در حالی که کاملا می دونستم دارم به خودم کلک می زنم...عجب ابلهی بودم ...
بلاخره نفهمیدم این خانم زهرا بنی عامری حلق اویز شد؟یا حلق اویزش کردند؟یا خودش رو حلق اویز کرد؟
البته مگه فرقی میکنه؟نتیجه ی کار یکیه...
باور کن من ۳-۴ روز برات اشک ریختم.بهت فکر کردم,که چی سرت اوردن؟تجاوز؟به چه گناهی؟باور کن هنوز باورم نشده که کشور من شده نماد اشعار شاملو.واقعا عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.واقعا قصابان بر گذر گاهها مستقر شذه اند,با کنده و ساطوری خون الود...عجب روزگار غریبی شده...باورم نمیشه.مغز معیوبم گنجایش درک این همه فاجعه رو نداره.همش منتظرم که تو دوباره رو همین خاک قدم بزنی,با دوست پسرت,با نامزدت,با هر کس که دلت بخواد,احدی هم کاری باهات نداشته باشه.باور کن منتظرم.
گفتی که ترا شوم,مدار اندیشه
دل خوش کن و بر صبر گمار انـدیشه
کو صبر؟کدام دل؟چه میگویی تو؟
یک قطره ی خون است وهزاراندیشه ....
چند روزه یاد گذشته افتادم.یاد اون عشق احمقانه,که نابودم کرد و انگار قرار نیست دوباره ساخته بشم.بعد از حدود دو سال هنوز با دیدن اون شخص حس سقوط بهم دست میده.نمی دونم کی بلاخره رها میشم.واقعا که عشق مزخرف ترین پدیده ی دنیاست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٧ ب.ظ توسط پرديس
چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦
من دلم...
سلام.ببخشید که زیادم soonنشد!
الان که دارم این سطور رو رقم می زنم,دقیقا احساس یه خر پیر رو دارم.یه خر پیر که سالها بار برده و عرق ریخته,و الان دیگه کم کم وقتشه که بره زیر دست سلاخ,چون دیگه توان بار بردن نداره.نمی دونم چرا اینقدر خسته ام.واقعا نمیفهمم.من که نه خرم نه پیرم نه انچنان باری رو تحمل می کنم(مثلا).نمی دونم چرا روحم اینقدر شکننده شده که دیگه توان جلو رفتن ندارم.اما می دونم که فقط و فقط از نامردی و بی عدالتی و خفقان خسته ام نه چیز دیگه. وضعیتی که ظاهرا به این زودی هم درست بشو نیست.حس می کنم بند بند وجودم در حال متلاشی شدنه.حس می کنم اخر کارمه...چرا یه بچه ی ۱۷-۱۸ ساله که کاری تو این دنیا نکرده و باری نبرده باید با ماشین ۳۰-۴۰ ملیونی ولگردی کنه در حالی که یه راننده تاکسی که تمام عمرش با بدبختی کار کرده تنها سرمایه ی زندگیش همون پیکان فکستنیه؟پیکان که نه البته,در واقع یه جعبه ی پر از پیچ و مهره که جای تعجبه چرا تو دست انداز ها متلاشی نمیشه ! این با کدوم عدالتی سازگاره؟حتما عدالت اسلامی.
بین فصلها پاییز رو بیشتر از همه دوست دارم.پاییز,فصل دلتنگی,با وضع روحی من به شدت سازگاره.از بهار که متنفرم.پاییز تنها فصلیه که ادم رو به خلسه می بره.پاییز من رو از این جهان پر از کینه و کثافت و دروغ دور میکنه.پاییز حتی دلتنگیش هم انگار از یه جنس دیگه س,انگار زمینی نیست,الوده نیست.پاییز انگار عشقش هم یه نوع دیگه س,حتی اگه عاشق پست ترین ادم دنیا باشی.پاییز فصل کوچ غریب ما از تهران به اصفهانه.پاییز من رو میبره به ۹ سالگیم,اولین روزهای ورودم به اصفهان,و اون مرد معلول...اولین خاطراتم از اصفهان با اون مرد شروع میشه.مردی که فقط تنه داشت با دو تا دست دفرمه ی ۲ انگشتی.از فمور و تیبیا و این حرفا هم اصلا خبری نبود, پاهاش چسبیده بود به لگنش.تو ازدحام میدان انقلاب با همون دست ها رو زمین می خزید و گدایی می کرد.احدی باهاش کار نداشت.ولی من وقتی می دیدمش دلم می لرزید و بغض می کردم.باورم نمیشد.این همه ظلمی که خدا به یه انسان کرده بود تو ذهنم نمی گنجید.بارها دیدمش.چرک و کثیف و خاکی .نمی دونم کی از از خاطراتم محو شد.بیچاره گم شد تو اون ازدحام.گم شد.بین این همه مرد و نامردی که روزها با بی اعتنایی از کنارش می گذشتن گم شد.ادم هایی که حتما خودشون هزار تا فکر و بدبختی داشتن.شاید یه عده هم با دلسوزی بهش نگاه کرده باشن,دلشون به درد اومده باشه,اما چه فایده.وافعیت قاطع وجود اون مرد تلخ تر از این حرف ها بود.خدا میدونه سرنوشتش چی شد.شاید هنوز زنده باشه,تو یه خیابونه دیگه مشغول غلت خوردن تو خاک و لجن و کثافت,و گدایی کردن.شاید جسدش خشک شده از سرما یه روز صبح از کنار خیابون جمع شده.یا شایدم اصلا ازدواج کرده,با طرح" هر ایرانی یک خانه "جناب احمدی نژاد الان صاحب خونه هم شده,با چند تا بچه ی سالم و خوشگل و...خدایا,یعنی چی شده اون مرد؟مردی بعد این همه سال هنوز می تونه تن من رو به لرزه بندازه و اشکم رو جاری کنه,کارش به کجا کشیده؟
یکی دیگه از فجایع این مملکت هم سایتیه به ادرس 30gh.com.جالبه که سایت های علمی سرطان پستان فیلتر شده ولی این سایت با قدرت به کارش ادامه میده.در این سایت شما می توانید همسر موقت دلخواهتون رو پیدا کنید!!!من که از سر کنجکاوی عضوش شدم و فقط سنم رو بدون هیچ مشخصه ی ظاهری اونجا درج کردم روزی ۱۰ تا mail درخواست ازدواج موقت برام میاد.من بهنام,۲۵ ساله,قد بلند,مهربون و...مایلم با شما ازدواج موقت کنم...و قس علی هذا.نمی دونم اگه مینوشتم من زیبا و قد بلند و لاغرم روزی چند نفر این درخواست رو می کردن! از جامعه ی ما البته انتظاری بیشتر از این هم نمیره وقتی وزیر کشور ازدواج موقت رو به عنوان راهی برای ارضای میل جنسی و شهوت جوانان غیور این مرز و بوم ترویج می کنه,وزیری که سال ۶۷ در اعدام مجاهدین نقش به سزایی داشته...چه انتظاری میشه داشت؟و ازدواج موقت چه فرقی با فحشا داره؟تازه اون هم از نوع ریا کارانه ,یعنی نوع اسلامیش.چرا چند تا فاحشه خونه با حضور روحانیان مجرب بر پا نمیکنن؟همون جا خطبه بخونن کارشونم بکنن خیال همه راحت شه.
من دلم سخت گرفته است ازین
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٤ ب.ظ توسط پرديس
یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦
coming soon!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٦ ب.ظ توسط پرديس
چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦
اگه بارون بزنه,اخ اگه بارون بزنه...
من بامدادم سرانجام
خسته
بی انکه جز با خویشتن به جنگ برخواسته باشم
هرچند,هیچ جنگی از این فرساینده تر نیست
که پیش از انکه باره برانگیزی
اگاهی که سایه ی عظیم کرکسی گشوده بال بر سراسر میدان گذشته است
تقدیر از تو گدازی خون الوده به خاک اندر کرده است
و تو را از شکست و مرگ
گریز نیست
من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط
نسبم با یک حلقه به اوارگان کابل می پیوندد
نام کوچکم عربیست
نام قبیله ای ام ترکی
کنیتم پارسی
نام قبیله ای ام شرمسار تاریخ است
و نام کوچکم را دوست نمیدارم
تنها ان هنگام که توام اواز می دهی
این نام زیبا ترین کلام جهان است ان اواز غمناک ترین اواز اسنمداد...
در شب سنگین برفی بی امان بدین رباط فرود امدم
هم از نخست پیرانه
خسته
در خانه ای دل گیر انتظار مرا می کشیدند
کنار سقاخانه ی ایینه
نزدیک خانقاه درویشان
بدین سبب است شاید که سایه ی ابلیس را هم از نخست همواره در کمین خود یافته ام
در پنج سالگی
هنوز از ضربه ی ناباور میلاد خویش پریشان بودم
و با شغشغه ی لوک مست و حضور ارواحی خزندگان زهر اگین بر می بالیدم
بی ریشه
بر خاکی شور
در برهوتی دور افتاده تر از خاطره ی غبار الود اخرین رشته ی نخل ها
بر حاشیه ی اخرین خشک رود
در پنج سالگی بادیه بر کف
در ریگ زار عریان به دنبال نقش سراب می دویدم
پیشاپیش خواهرم که هنوز
با جذبه ی کهربایی مرد بیگانه بود...
من بامدادم
خسته از با خویش جنگیدن
خسته ی سقاخانه و خانقاه و سراب
خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل
دیریست تا دم بر نیاورده ام اما اکنون
هنگام ان است که از جگر فریادی بر ارم
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می گشاید...
هنگام ان است که تمامت نفرتم را به نعره ای بی پایان تف کنم
من بامداد نخستین و اخرینم
هابیلم من,بر سکوی تحقیر
شرف کیهانم من
تازیانه خورده ی خویش
که اتش سیاه اندوهم دوزخ را از بضاعت ناچیز خویش شرمسار می کند...
یک جریانی ۲۱ سال پیش اتفاق افتاده.درست تو یک همچین روزی دو تا ادم بدبخت باعث شدن یه بدبخت دیگه هم پای به عرصه ی وجود بذاره.جمله ی معروف "چرا منو پس انداختی؟"که مادرم زیاد شنیده هم از همینجا منشا گرفته...
باران کوثری بازیگر فیلم خون بازی بعد از دریافت سیمرغ بلورین از جشنواره ی فجر گفته که"من با سیمرغ های خانه مان بزرگ شدم."با شنیدن این جمله به فکر افتادم که من با چی بزرگ شدم؟جواب این سوال شاید شنیدنی باشه.برا خودم هم مایه ی تعجبه که زندگی یه ادم اینقدر عجیب و جدا افتاده از بقیه باشه.من با چی بزرگ شدم؟ کجا؟
واقعا که در خانه ای دلگیر انتظار مرا می کشیدند.یه زیرزمین تو جنوب شهر تهران,که از جمله وسایل معدودش یک چراغ بوده ,چراغی که ۲-۳ سال تنها وسیله ی تفریح من و خواهرم بوده...اما این ظاهر قضیه س,و واقعیت این که همین زیرزمین پر از شور و امید زندگی بوده.امید فرار و رهایی از حکم اعدام.امید احترام به اندیشه.امید ازادی.پدر و مادرم, کمونیستهای فدایی اعدامی طرد شده از همه جا و همه کس,تو همین زیرزمین بوده که بی پول و بی کس ,حتی فلاسک چایی شون رو هم فروختن در ازای دو ریال پول,اما عقایدشون رو هرگز.تو همین زیر زمین...
من با شعر "پریا"ی شاملو بزرگ شدم,و صدای مادرم هنوز به گوشم می رسه که: ما ظلمو نفله کردیم,ازادی رو قبله کردیم,از وقتی خلق پا شد,زندگی مال ما شد,از شادی سیر نمی شیم,دیگه اسیر نمیشیم...که البته بعدها فهمیدم این ابیات بیشتر مناسب حال ماست: نه امیدی,چه امیدی؟به خدا حیف امید,نه چراغی,چه چراغی؟چیز خوبی میشه دید؟,نه سلامی,چه سلامی؟,همه خون تشنه ی هم,نه نشاطی,چه نشاطی؟,مگه راهش میده غم؟
من با اندوه دوستان اعدامی بزرگ شدم.همه جوون ,۲۰-۲۵ ساله ,که صداقتشون در حد یک پیامبر بوده و مثل فرشته پاک و معصوم بودن.و انقدر شجاع,که ارامش گلوله ی سربی را,در خون خویشتن,عاشقانه و مهربان پذیرفتند.
یاران نا شناخته ای که
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر زمین
همیشه شبی
بی ستاره ماند...
من در رفت و امد بین جاده ها بزرگ شدم.در حال فرار.داخل صف های ملال اور ترمینال.دعوا های مکرر سر اینکه کی تو صف زده و حق بقیه رو خورده,که پدرم پای ثابت این دعواها بود همیشه,که پدرم ازاده بود و از بین رفتن عدالت رو حتی در ابعاد ناچیز قبول نمیکرد.و چشم های نگران و پر از تشویش مادرم,از ترس اینکه مبادا شناسایی بشیم(چشم هایی که دقیقا یادمه این همه چین و چروک نداشتن و این خط عمودی لعنتی هنوز بینشون نبود)...داخل مینی بوس های بین شهری بزرگ شدم.احساس شکنجه ی این مسافرت ها رو هنوز حس می کنم.من که بد مسافرت بودم و دچار motion sickness شدید,ساعت ها با بوی عرق و سیگار و استفراغ مسافرین محترم پذیرایی می شدم.
من بین دست های بی همتای پدرم بزرگ شدم.امن ترین پناهگاه دنیا.اونقدر قوی و اطمینان بخش ,که دلم می خواد تا ابد الدهر بگیرمشون و روشون اشک ببارم,که هر چی دارم و ندارم از همین دست هاس.نمی دونم چه طور توصیفشون کنم,که این دست ها چه کار هایی که نکردن.هر چند همیشه بسته و ناتوان بودن,اما چه بزرگواری هایی که در حق هر نیازمند افتاده ای نکردن.این هلال انگشتان,حتی اگر سیاه و پینه بسته و پر از زخم,معنای مطلق زندگی ان.متفاوت,بی مثل و مانند.کاش یک نفر بهش می فهموند که تمام زندگی من تو دستاش خلاصه شده.
من تو تنهایی مطلق بزرگ شدم.هیچ کس نبود و باور دارم که نیست و نخواهد بود.تمایلی هم ندارم که باشه.چون هیچ کس به اندازه ی من این طور جدا و غریب وار بزرگ نشده.کسی مثل من طعم درد و حتی شادی رو این طور اغراق امیز نچشیده.کسی نمی تونه رنجی که من می برم رو درک کنه.رنج پدر و مادری که فنا شدند.رنج خطوط چهره هاشون,که خیلی زود بود این قدر عمیق بشن.رنج مو هایی که قبل از ۳۰ سالگی سفید شدن.رنج از صبح تا شب دویدن,که فقط کفاف دستگاه گوارش رو می ده.رنج فنا شدن استعدادها,فنا شدن ارزوها.و در نهایت مچاله شدن و مثل کاغذ باطله دور انداخته شدن.کسی نمیتونه نفرت عمیق من رو درک کنه.نفرت.نفرت.از زمین و زمان نفرت دارم.از این رژیم نفرت دارم.از گشت ارشاد نفرت دارم.از روسری مانتو و مقنعه و هر لباس دیگه ای که برا اثبات پاکدامنی باید تن کرد,اون هم به زور,نفرت دارم.از تمام ادم های پولداری که اشیائ لوکس تو خونه هاشون بوی خون و کثافت کاری و نامردی میده نفرت دارم.از ماشین های مدل بالا نفرت دارم.از دوست و اشنا و هم کلاسی نفرت دارم.حس می کنم هر کسی دور و برمه حق منو خورده,حق پدر و مادرم رو.کسی نمیتونه ترس و وحشت من رو از زندگی درک کنه.کابوس مرگ پدر و مادرم ولم نمی کنه.وای اگه بمیرن در حالی که زندگی یک بار هم روی خوش بهشون نشون نداده.اگه این دستا زیر خاک اروم بگیرن.اگه دیگه تو گرمای بدنشون نشه ساعتها ازگریه لرزید.رو شونه هاشون نشه هق هق کرد.مطمئنم که این اتفاق می افته.خیلی راحت,خیلی راحت...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظ توسط پرديس
چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦
هر شب ستاره ای به زمین می کشند وباز
این اسمان غم زده غرق ستاره هاست...
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٧ ق.ظ توسط پرديس
یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
خون دل می چکد از اين نامه...
زمستان رفت دیگر برف نمی بارد
ولی نمی دانم بهار است
چرا که گرمای این هوا
از برف زمستان سردتر است
امید بیدار نشو زمستان نیست
بهار امد دروغ است دروغ
زمستان شعرهای تو ازبهار ما گرمتر است
بهار امد دروغ است دروغ
باید از خدا پرسید
سرد است سرد
خسرو هم ندانسته زمستان را
به بهار سپرد
بهار بر او شکوفه ای دیگر داشت
ندانست سرمای تابستان بهارش
شکوفه های در راه را خواهد پژمرد
خوبست نمی بینی سرمای این بهار
همه را به خود پیچانده
راستی همه باور کردند که تابستان وبهار از زمستان سرد تر است
زمستان جوانمردانه سرد بود
چو از این کویر سرما به سلامتی گذشتی
برسان سلام ما را به بهار امید جانان
" مجتبی صفوی"
(با عرض شرمندگی به خاطر این همه تاخیر)
اما من:
دارم از اسمان زنگاری
زخم ها بر دل و همه کاری
گر ز گردون شکایتی کردم
نه ز کم ظرفی است و بیماری
خون دل می چکد از این نامه
گر به مشت اندکی بیفشاری
۱. از اونجایی که جدیدا کشف شده ۹۳٪ مردم با بد حجابی مخالف هستن ظاهرا قرار بر این شده که تدابیر شدیدتری در این زمینه اجرا بشه.از جمله عدم استفاده از شلوار کوتاه,روسری نواری؟!, و قس علی هذا...این جملات از اخبار سراسری یک کشور ۷۰ ملیونی پخش شده,یعنی تو این گورستان دسته جمعی هیچ مسئله ی دیگه ای غیر از حجاب وجود نداره.ولی این که پدر یک دانشجوی زندانی گفته پسرش با وجود کمردرد شدید و فلج شدن یکی از پاهاش از مرخصی محرومه ,تو یه کادر نامرئی گوشه ی یک روزنامه ی مثلا اصلاح طب چاپ می شه.حیف از ایران که دست این موجودات حیوان صفت درنده افتاده.حیف.
۲. شخصا هیچ وقت ادم تک بعدیی نبوده و نیستم و از تک بعدی بودن به شدت بیزارم.تا ۲-۳ سال پیش نقاشی میکشیدم و اتفاقا تابلویی که ۳ سال پیش شروع کرده بودم روز ۱۳ فروردین به بهره برداری رسید.خیلی دلم می خواد عکسش رو اینجا بذارم ولی ضمن اینکه بلد نیستم,خطر اینکه یه اشنا منو بشناسه هم وجود داره.
از بچگی عاشق پیانو بودم.صدای جادویی پیانو تا عمق وجودم رو قلقلک میده.شاید ۵ سال پیش بود که پدرم دستم رو گرفت و بردم پیش یه پیانیست ارمنی و من شروع کردم به تمرین پیانو,البته با ارگ,که پیانو همیشه در طول تاریخ یک ساز اشرافی بوده و از توان من و امثال من خارج.درست مثل وسعت روز,که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد.در هر حال استاد دوست داشتنی من چند ماه پیش رفت فرانسه.من موندم و عشق جانسوزم به پیانو و پولی که برای خریدن پیانو نداشتم و نخواهم داشت.نتیجه این که تصمیم گرفتم برا همیشه بذارمش کنار و عجب شکنجه ی توصیف ناپذیری رو این چند ماه پشت سر گذاشتم.به هر دری زدم برای جور کردن پولی که می دونستم دست نیافتنیه.یه دانشجوی بی کار که نه شخصیت حقیقی محسوب میشه نه حقوقی و نه می تونه وام بگیره و ...هیچ راهی نبود.گذاشتمش کنار و حالا با شنیدن هر نتی,هر موزیکی,مجبورم این بغض کهنه رو فرو بدم.درست مثل اندوه ناشی از یک عشق شکست خورده,همینطور شعله از وجودم زبانه می کشه.شعله هایی که مثل همیشه نامرئی هستن و احدی قادر به دیدنشون نیست.دارم می سوزم,و هر چقدر تلاش می کنم نمی تونم بسازم.از هر راهی می رم جز وحشت چیزی بهم افزوده نمی شه.زنهار از این بیابان...البته هنوز هم کاملا نا امید نیستم,منتظرم که در قرعه کشی بانک ملت برنده ی خوش شانس یک شمش طلای ۲۴ عیار بشم.یا یک شب یه ستاره ی شانس از اسمون بیفته پایین و بهم بگه ۱ ملیون دلار یا یه دوست خوب؟و من بگم یک ملیون دلار رو می خوام چون دوست خوب وجود خارجی نداره. یا یه شب بلاخره پدرم از یه دیوار بره بالا و...مگه راه دیگه ای هم هست؟
۳. افسوس که نان پخته خامان دارند
اسباب تمام,ناتمامان دارند
انان که به نوکری نمی ارزیدند
افسوس,کنیزان و غلامان دارند
۴. تو یکی از اتاق های بیمارستان الزهرا یه دختر ۲۲ ساله خوابیده که اکسس دیالیز تو گردنشه,کلیه هاش از کار افتاده.از بچگی ضعیف و قد کوتاه بوده و پروتئینوری داشته ولی کسی نفهمیده.به علت پوکی استخوان پاهاش دفرمه شده,نمیتونه راه بره,نمی تونه بشینه,لگنش ترک خورده,تنگی نفس داره,مادرش افتاده تو تنور سوخته,برادرش نابیناست,پدرش هم کلیه نداره و دیالیز میشه,پول خرید کلیه ی پیوندی نداره,دانشجو بوده دلش می خواسته دکترا بگیره ولی انصراف داده.اونقدر وضعیتش اسف انگیزه که مجبور شدم از اون خدایی که بهش اعتقاد ندارم خواهش کنم به دادش برسه.
۵. یه اقای شیک پوش در حال خریدن کتاب دعا از یک دستفروش نا بیناست.اسکناس ۱۰۰ تومنی رو میده به فروشنده و میگه حاج اقا این ۱۰۰۰ تومنه.دستفروش یک دسته اسکناس کثیف و کهته از جیبش می اره بیرون تا بقیه ی پول خریدار رو پس بده.اقای شیک پوش یه ۱۰۰۰ تومنی از وسط اسکناس ها می کشه بیرون و تشکر می کنه و می ره...داشتم با خودم فکر می کردم تو مملکتی که ادم به چشمای خودش هم نمی تونه اعتماد کنه, وای به حال کسی که چشم نداره و مجبوره به چشم ها و وجدان های ناقص این مردم اعتماد کنه.
۶. امروز مهم ترین روز زندگی منه.روزی که شریف ترین و با عظمت ترین انسان دنیا خلق شده.امروز روز تولد پدرمه.پدرم,یعنی تمام هست و نیست من.یعنی کسی که وجودش تنها بهانه ی زنده بودن منه.امروز من می تونستم مثل هر سال بهش نشون بدم که دیوانه وار دوستش دارم.امروز برا ادمی مثل من که همیشه احساسش رو سرکوب کرده و اصلا بلد نیست ابراز علاقه کنه واقعا غنیمت بود.ولی بازم افسوس که مدت هاست با پدرم قهرم.خسته شدم از اینکه ناراحتی هام رو سر کسی خالی کنم که کاری از دستش بر نمیاد.بابا من می خوام اشتی کنم ولی روم نمیشه.تو که میدونی من چقدر خجالتی ام.بابا من روم نمیشه سرم رو جلوت بالا بگیرم بس که تو بزرگی و من حقیر.به خدا شرمندم.شرمندم.شرمندم.بسه دیگه خسته شدم.با این وجود مطمئنم تو میدونی که همه کس من بودی و هستی و خواهی بود.بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
۷. خون دل می چکد از این نامه...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٥ ق.ظ توسط پرديس
سهشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥
اینجا قلب سالم را زالو تجویز می کنند
در بیمارستانی که بستر من در ان
به جزیره ای در بی کرانگی می ماند
گیج و حیرت زده به هر سویی چشم می گردانم
این بیمارستان از ان خنازیریان نیست
سلاطونیان و زنان پرستارش لازم وملزوم عشرتی بی نشاطند
جزامیان ازادانه می خرامند,با پلک های نیم جویده و دو قلب در کیسه ی فتق
و چرکابه ای از شاش و خاک شی در رگ
با جاروهای پر بر سر نیزه ها به گرد گیری ویرانه
راهروها با احساس سهمگین حضور سایه ای هیولا که فرمان سکوت می دهد,
محور خوابگاه هایی است با حلقه های اهن در دیوار های سنگ,وتازیانه و شمشیر بر دیوار
اسهالیان شرم را در باغچه های پر گل به قناره می کشند
وقلب سلامت در اتاق عمل می تپد,
در تشتک خلاق و پنبه میان خرناسه ی کفتار ها زیر میز جراحی
اینجا قلب سالم را زالو تجویز می کنند
تا سرخوش وشاد, همچون قناری مستی,به شیرین ترین ترانه ی جانت نغمه سر دهی تا استان مرگ
که می دانی امنیت,بلال شيردانه اي است كه در قفس به نصيب مي رسد
تا استوار پاسدارخانه برگ امان در كفت نهد,وقوطی مسکن ها را در جیب روپوشت,
یکی صبح,یکی شب...
اکنون شب خسته از پناه شمشاد ها می گذرد
و در اشپزخانه هم اکنون دستیار جراح برای صبحانه ی سرپزشک
شاعری گردن کش را عریان می کند...کسی را اعتراضی هست؟...
و در نعش کشی که به گورستان می رود,مردگان رسمی هنوز تقلایی دارند
و نبض ها و زبان ها را هنوز از تب خشم تقلایی هست...
عریان بر میز عمل چاربندم اما,باید نعره ای بر کشم
شرف کیهانم من
هابیلم من
و در کدو کاسه ی جمجمه ام چاشت سرپزشک را نواله ای هست
به غریوی تلخ,نواله را به کامش زهر افعی خواهم کرد
بامدادم اخر
طلیعه ی افتابم...
البته اگر قلب سالمی اینجا وجود داشته باشه!
همیشه فکر می کردم مجری های تلویزیون نفرت اورترین موجودات روی زمین هستن.وقتی با اون لبخند ساختگی در مورد عشق و امید و زندگی حرف می زنن,یعنی دقیقا همون چیزایی که از مردم ایران دریغ شده,دلم می خواد صفحه ی تلویزیون رو خورد کنم.ولی نه,اشتباه می کردم..."نیروی انتظامی,گشت ارشاد",وقتی دو نفر با چشمای دریده و هیز نگاهت می کنن وطول و عرض مانتو و مقدار لوازم ارایش مصرف شده رو با افکار مریض و معیوبشون اندازه می گیرن... و وای به حالت اگه با معیاهاشون مطابقت نداشته باشی...ادم هایی که نه شرف می شناسن نه وجدان...ادم که نه, یک دنیا عقده و حقارت...نیروی انتظامی,گشت ارشاد...ظاهرا پدیده ی جدیدیه,یا من مدت ها بود به خاطر امتحان از خونه بیرون نرفته بودم...نمی دونم,نمی دونم,نمی دونم. نفرت توصیف ناپذیری وجودم رو پر کرده.عصبانیم,عصبانیم,دارم ازعصبانیت منفجر می شم...به این فکر می کردم که اگه یه روزی قدرت دست من و امثال من بیفته چطور انتقام می گیریم؟از اینها که کشورمون رو تبدیل به جهنم کردن چطور می شه انتقام گرفت؟ مرگ؟ اعدام؟ نه,حیف اعدام,که البته یکی از نامردانه ترین و بی شرفانه ترین انواع مجازاته.کاش می تونستم دستامو حلقه کنم دور گلوشون و با تمام وجود فشار بدم.کاش می تونستم حداقل مثل شاملو فریاد بکشم.نه اینکه اروم روی تخت عمل بخوابم و سرنوشتم رو بسپارم دست جراح.کاش می تونستم...افسوس. ولی شک ندارم که بلاخره انتقام می گیرم.به هر قیمتی شده.انتقام پدر و مادرم , وتمام کسایی که این رژیم بهشون ظلم کرده.انتقام تمام اونهایی که گلوله های این رژیم تن پاکشون رو از هم دریده...ای مرغ های طوفان,پروازتان بلند...ارامش گلوله ی سربی را,در خون خویشتن...اینگونه عاشقانه پذیرفتید,اینگونه مهربان...به چه جرمی؟اندیشیدن؟مارکسیست بودن؟کمونیست بودن؟...انتقام می گیرم,شک ندارم.
چند نفر نوشته ن که من بیش از حد تلخ اندیشم.دوست عزیزی به اسم امیر گفتن که حاضرن در مورد افکارم با هم مناظره کنیم(که البته من حاضرم ولی فکر کنم ایشون منصرف شدن چون خیلی دیر دارم جوابشون رو می دم).چند روز پیش رفتم نوشته های قبلیم رو خوندم.واقعا چقدر از سر نا امیدی و اندوه نوشته شدن.خودم کلی با خوندن نوشته هام گریه کردم.ولی فهمیدم که چقدر افکارم عوض شدن.خودکشی؟من بودم اونقدر قاطعانه و با اطمینان در مورد خودکشی فکر می کردم؟فقط دو دسته از ادما می تونن خودکشی کنن,یا خیلی شجاع,یا خیلی احمق.من جزو هیچ کدوم نبودم.من فقط مسخ و گیج و مبهوت بودم,همین.باید ایستاد,هر چند با اندوه,نا امیدی.باید ایستاد.بلاخره یه راهی برا زنده موندن هست,عشق,لبخند,علم...بلاخره یه راهی پیدا می شه,حتی خود فریبی... دوست خوبم,احسان,خیلی دلم می خواد همون نامه ای که اول برام نوشتین رو بفرستین.حتی اگه گمش کردید,دوباره بنویسید.ممنون.جناب اقا یا خانم" مسافری در باد" ,وقتی یه هم رشته ای روشنفکر پیدا می کنم خوشحال می شم.من هم مثل شما تو فقر و نامردی و بی عدالتی بزرگ شدم.پدر و مادرم,که بدون ذره ای شک می تونم بگم انسان ترین ادم های تارخ بشریت هستن,اجازه ندادن من فقر رو حس کنم.ولی من فقر رو به نابودی پدر و مادرم ترجیح می دم.من مرگ رو به دیدن چهره های شکستشون ترجیح می دم.بازم فکر می کنم که ما به خاطر رشتمون هم که شده مجبوریم اینقدر سیاه فکر نکنیم.
پیش از انکه اخرین نفس را بر ارم
پیش از انکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن اخرین گل
بر انم که زندگی کنم
بر انم که عشق بورزم
بر انم که باشم
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که شگفت انگیزند
تا دریابم
بازشناسم:
که ام؟
که میتوانم باشم؟
که می خواهم باشم؟...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٠ ق.ظ توسط پرديس
پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥
به نظر شما دولتی که در حق مردم خودش جنایت میکنه حق داره از بد بودن ظلم حرف بزنه یا از مظلوم دفاع کنه؟
دیشب فیلم دفاعیات خسرو گلسرخی از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد.زیر فیلم داخل یه کادر نوشته شده"گلسرخي در بيدادگاه شاه"!!! انگار که توی زندان های این رژیم تا حالا خون از دماغ کسی ریخته نشده! .... نشسته پای دفاعیات خسرو گلسرخی گریه میکنه.انگار خاطرات گذشته براش زنده شده...موندم که این جمهوری اسلامی بلاخره کی از رو میره؟به چه حقی فیلم دفاعیات گلسرخی رو پخش میکنن؟مگه خودشون هزاران هزار گلسرخی رو مثل گوسفند قربانی جلوی جوخه ی اعدام صف نکردن؟
ظاهرا یک سری از سازمانهای جهانی حقوق بشر برا نجات جان کبرا در حال فعالیت هستن.هر چند در واقع دیگه کبرایی وجود نداره.کسی که چند بار پای چوبه ی دار رفته و به دلایلی اعدام نشده فکر نمی کنم چیزی ازش باقی بمونه...شاید اینم یه جور شکنجه باشه که شخصی رو برای اعدام اماده کنن و بعد متوجه بشن طناب دار ندارن.شایدم یه اراده ی پنهان نمی خواسته کبرا اعدام بشه,وگرنه به قول پدرم گیر اوردن ۲ متر طناب کار سختی نیست و دور زندان پر از طناب فروشیه!یعنی واقعا دور زندان پر از مغازه ی طناب فروشیه؟تصورش در حد شوخی هم وحشتناکه.طناب برای چی؟ برا اعدام ادم هایی که همه از سر اجبار دزد و قاتل و قاچاق چی شدن؟اعدام ادم هایی که شاید خیلی پاک و معصوم باشن.یعنی کبرا از دوران طفولیت تصمیم داشته مادر شوهرش رو بکشه؟یا هر کسی جای کبرا بود همین کار رو میکرد؟یعنی کبرا اگه جای من بود دانشجوی پزشکی می شد و من اگه جای اون بودم...؟واقعا سوال سختیه.
اینم برای شادی روح خسرو گلسرخی:
بر سینه ات نشست
زخم عمیق و کاری دشمن اما
ای سرو ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری
در تو ترانه های خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
اینگونه چشم های تو روشن هرگز نبوده است...
ضمننا
بلاخره ۱ نفر به این کلبه ی مخروبه علاقه مند شد.ارزوی عزیزم,ممنون.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ب.ظ توسط پرديس
شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥
بیمارستان الزهرا,بخش اطفال:
اتاق...زهرا,۴ماهه.اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد معصومیت عجیب این بچه بود.خواهرم با جرئت رفت جلو.من خدا رو شکر میکردم که هنوز ترم ۵ هستم و با بیمارستان بیگانه.علت بستری شدن:شکستگی های کهنه در جمجمه.هرچقدر از مادر بچه علت رو پرسیده بودن گفته بود از دستم افتاده...ولی یکی از همسایه ها اومده بود عیادتش گفته بود پدر این بچه خیلی عصبیه هر وقت بچه گریه می کنه سر بچه رو می کوبه تو دیوار...رزیدنت اطفال با بی خیالی اینا رو می گفت.پرسیدم موارد کودک ازاری رو گزارش نمیکنین؟ پوزخند زد بهم,گفت مگه اینجا اروپاست دکتر؟فرض کن گزارش شده,چه اتفاقی می افته؟!اینجا ایرانه,ایران...
مثل ادم بزرگا نگاه میکرد زهرا.مثل ادمایی که زیر بار درد دارن له می شن ولی نمی تونن یا نمیخوان فریاد بزنن.همون لحظه که دیدمش حس کردم که چه شباهتی به من داره.انگار اونم می فهمید که سکوت و بی کسی عذاب اور تر از خود درده.یاد زهرا که می افتم تا عمق وجودم تیر می کشه.راست می گن که اینجا ایرانه.شعور مردم از یه حیوون هم پایین تره.حتی از حد غریزه هم پست تر.سرنوشت این همه زهرا چی میشه که از تولد تا دم مرگ شکنجه می شن؟
***
پیاده می اومدم خونه از دانشگاه.پر از افکار مغشوش و دلتنگی شدید و احساس خفگی.داشتم فکر می کردم چطوری بدون کامپیوتر ۳ ماه دوام اوردم.هوا سنگین بود,احتمالا به این علت که اون روز ندیده بودمش تو دانشگاه.هر روز نبینمش دلم می گیره,وقتی ببینمش بدتر.دیگه حالم از خودم و اون و هر احمق دیگه ای به هم می خوره.من ابله دلداده ی ادمی شدم که قدش از خودم کوتاه تره,شعورش هم کمتره.عوضی ۱ ساله تو خواب و بیداری دست از سرم بر نمی داره.خسته شدم,خسته.تو این فکر بودم که عجب پدیده ی مزخرفیه این عشق,مخصوصا اگه یک طرفه باشه.غرق در همین خیالات دفعتا کل هیکلم برخورد کرد به یک جسم سخت.یه پسر ۱۵ـ۱۶ ساله بود همراه یه دسته اراذل خیابانی ... نازتو برم...بابا هیکل...چشمش نکن همین یه ذره استخونم اب میشه...کمر باریک تر از تو... سیل متلک سرازیر شد به طرفم.خیلی جدی بهش گفتم برو گمشو کنار می خوام رد شم ...وااااای مامانت ادب یادت نداده؟!...بیا رد شو مگه جلوتو گرفتم؟...داشت می اومدجلو گفتم دست بهم بزنی می کشمت,یه دفه ۲ـ۳ متر رفت عقب تعظیم بلند بالایی کرد گفت اختیار دارین خانوم,ما کشته ی شماییم!!!اخرشم نمیشه به این موجودات ذکور نخندید!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٩ ب.ظ توسط پرديس
جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥
شرح رهايی يک جان
تصور کنید یک نفر به خاطر کشورش به یه اتهام واهی و بی اساس بیفته زندان و به اعدام محکوم بشه, در حالی که مردم همون کشور اصلا نمی شناسنش. بعد لطف رهبر! شامل حال این شخص بشه و اعدام تبدیل به ۱۰ سال زندان بشه.تصور کنید این شخص مبتلا به بیماری کلیوی و عفونت لثه و... باشه,اما حق رفتن به بیمارستان رو نداشته باشه.تصور کنید همین شخص برا دفاع از حقش اعتصاب غذا کنه و به همین علت بمیره در حالی که ۷ سال از محکومیتش سپری شده.هنوزم کسی اونو نمیشناسه.خیلی دردناکه, خیلی.این قدر یک نفر مظلوم واقع بشه؟این همه نامردی؟خواهش می کنم هر کس به دین مبین اسلام اعتقاد داره یه فاتحه برا روح بلند" اکبر محمدی"بخونه.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳۳ ب.ظ توسط پرديس
جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥
تلخ تر از قهوه
و به دنیا پا گذاشتنم راهیچ ریسه ی نوری
یکی زرد
یکی ابی
پایکوبی نکرد...
بازم روز نکبتی تولدم مثل پتک فرود میاد رو سرم.ازتبریک و کادوی تولد بیزارم.هیچ وقت یادم نمیره که در اولین و اخرین اقدام نافرجامم برا رها شدن,درست در لحظه ی ارتکاب جرم داشتم به این فکر می کردم که حتی به ۲۰ سال هم نکشیدم!ولی الان۲۰ سالمه و فهمیده م که راه رها شدن اصلا اون راهی نبوده که من انتخاب کردم.هر چند هنوز نمیدونم راهش چیه.پارسال نوشته بودم روز تولدم تلخی و بدبختی های زندگی یادم میاد.یه نفر کامنت گذاشته بود که تلخی زندگی مثل تلخی قهوه دوست داشتنیه.من که اهل قهوه نیستم , ولی وقتی تمام عزت نفس و احترام یک انسان زیر چرخ دنده های فقر روزی صد بار از بین میره, وقتی یک پدر,نا امید از همه جا جلوی چشمای پر از خواهش بچه هاش سر به زیر طول و عرض و قطر اتاق رو متر می کنه, وقتی ادما مجبور میشن بین شرافت,و پست فطرتی منجر به رفاه یکی رو انتخاب کنن, وقتی روزی هزار هزار نفر له می شن زیر بار بی عدالتی , وقتی یه مادر خود فروشی می کنه به خاطر سیر کردن بچه هاش ...اووووووووووووووووووه... یعنی قهوه اینقدر تلخه؟اینقدر تلخه واقعا؟!
بعضی مسائل همیشه از نظر من بی اهمیت ومخصوص ادمای بی کار بوده. مثلا دوست داشتن و مخصوصا عاشق شدن.همیشه وقتی نوشته های یک عاشق دل سوخته! -که زیاد تو وبلاگ های فارسی پیدا می شه- رو می خوندم واقعا خنده م میگرفت.هنوزم همین طورم.شاید به همین دلیله که هیچوقت اینجا در موردش حرف نزدم.می ترسم یه نفر با همین طرز تفکر خودم بهم بخنده.حرفی هم نبوده که بزنم. تنها قراری که بین ما بود اینکه کت زشت استاد باکتری شناسی رو -که نامردی کرده بود تو نمره دادن-مثل درفش کاویانی سر نیزه کنیم و تو دانشگاه شورش راه بندازیم و ... ولی الان دیگه خیلی دلم گرفته.هنوزم نمی خوام بگم که وقتی می بینمش چطوری تمام وجودم می لرزه,حس می کنم وسط شعله ایستادم.نمی خوام احساسات مسخره م رو تشریح کنم که چقدر حس می کنم کلاه سرم رفته. 100 برابر اون استاد در حق من نامردی کرد.اصلا دیگه هیچ علاقه ای وجود نداره.دلم می خواد زیر لگد خوردش کنم.هم اونو هم اون مشاور ابلهی که گفته 6 ماه اگه نبینیش یادت میره.اخه چطور میشه ادم همکلاسیش رو 6 ماه نبینه؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٩ ق.ظ توسط پرديس
پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥
اين روزا کار من اين شده که بشينم پشت پنجره.مثل بچه هايی که با حسرت چشم ميدوزن به ويترين مغازه های اسباب بازی,خيره ميشم به سرسبزی بيش از حد بهار و اعصابم از اينی که هست داغون تر ميشه.دلم می خواد دو طرف قفسه سينه ی خودمو بگيرم از هم بازش کنم قلبمو بيارم بيرون.اخه ديگه اون تو جاش نميشه.دلم می خواد طوری سرمو بکوبم به ديوار که يه باريکه خون رو ديوار جاری بشه.يه مطلبی می خوندم که چرا اکثر خود کشی ها تو بهار اتفاق می افته؟خيلی جالبه,ادمای افسرده تحمل بهار وشادابی و زنده شدن طبيعت رو ندارن.
مدت هاست که دارم امتحان ميدم.احتمالا ارزوی ۱ ساعت free time رو بايد به گور ببرم!خيلی دلم گرفته.به ياد ندارم هيچ وقت خوشحال بوده باشم.از وقتی خيلی بچه بودم احساس اندوه ولم نکرده.البته بی دليل هم نبوده...
امروزبعد از چند هفته قهر يه لحظه که پدرم حواسش نبود تو صورتش نگاه کردم و همون احساس هميشگی سقوط...با تمام وجودم حس می کنم داره از بين ميره.پدرو مادر ۴۵ساله ی من که ظاهرشون از ۶۰ بيشتر می زنه بدجوری عذابم ميدن.دسته های موی سفيد, چهره های خسته و دردمند,وشرافت,شرافت,شرافت...اين انسانيت و بزرگ منشی که من هيچ جای ديگه پيدا نکردم,و اين ظلمی که به اين دونفر شده...چرا؟ من چه کاری می تونم براشون بکنم؟ حداقل ميتونم اخلاق سگی و وحشتناکم رو عوض کنم...نه,اين کار از من بر نمياد.فقط می تونم زار بزنم.کلا تو زندگيم همين يه کار رو خوب ياد گرفتم.وقتی گريه می کنم مثل دونده های دوی ماراتن از نفس می افتم.ظهر تا حالا افتادم يه گوشه...امتحان اناتومی سر و گردن دارم(مثلا) ...!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ب.ظ توسط پرديس
شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤
ای زندگی/اين منم که با تمام پوچی از تو لبريزم.
از فردا بازم دانشگاه و ترم جديد.هيچ احساسی ندارم. حوصله ندارم حتی ناراحت باشم.با اينکه دانشگاه واقعا محل شکنجه ی منه,می خوام تحملش کنم.مجبورم.می خوام درس بخونم.سرم پايين باشه با کسی کاری نداشته باشم.دانشگاه با اون احساس غربت کشنده ای که برام داره, احساس تنهايی وحشتناک, احساس بيگانگی از همه ,من رو مسخ کرده. می خوام خودم بشم. می خوام ... راستش رو بگم قبل از همه ی اينا شديدا دلم می خوام بميرم.اينو از ته دل می گم.
۱۵-۱۶ سالم که بود,عشق پزشکی بودم,البته هنوزم هستم.يه روز يه مقاله خوندم در مورد يک پزشک امريکايی که رفته افريقا و ۲۰ سال از عمرش رو صرف کمک به مردمی کرده که يک سومشون ايدز دارن.اون موقع پيش خودم فکر می کردم منم قراره به اونجاها برسم.روح من هم می تونه اينقدر متعالی بشه که خودم رو وقف ديگران کنم.فکر می کردم پزشکی چيزی نيست به جز عشق و شرافت.ولی کم کم دارم می فهمم که دوران اين افکار گذشته. زندگی خيلی پيچيده تر از اين حرفاس. ادما تو زندگی شون به جايی می رسن که درگيری ها و مشکلات حتی بهشون فرصت عاشق بودن و عاشق شدن هم نميده. ادما خيلی راحت به روزمرگی می افتن. هيچ راه گريزی وجود نداره.الان ديگه مدل ماشين خيلی مهم تر از درجه ی شرافت ادمه.تو کشوری که همه با دزدی و خيانت و پست فطرتی خودشون رو بالا می کشن, کسی که حرف از شرافت بزنه بازنده ی اين بازيه.مجبوری اشغال بشی تا زنده بمونی.مجبوری بکشی تا کشته نشی.جالب اين جاست که همه بی گناهن. فقط قانون جنگل و نزاع برای بقا حاکمه.فقط همين.
اينم از خيام:
چون حاصل ادمی در اين شورستان/جز خوردن غصه نيست يا کندن جان
خرم دل انکه زين جهان زود برفت /اسوده کسی که خود نيامد به جهان
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٤ ب.ظ توسط پرديس
پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤
روزی که برا اولين بار اينجا نوشتم فکر می کردم اين وبلاگ قراره تو بهتر شدن وضع روحی خرابم خيلی نقش داشته باشه.فکر می کردم اينجا هر حرفی رو می شه اينجا زد. اينجا ادم می تونه خالی بشه. اينجا ميشه اون مسائلی رو نوشت که مدت هاست داره روح منو متلاشی می کنه ولی نمی تونم در موردشون با کسی حرف بزنم...اشتباه می کردم. خيلی اشتباه کردم.هميشه وحشت داشتم از اينکه رو در رو با يه اشنا حرف بزنم. البته علتش احتمالا اينه که هيچ وقت کسی رو اشنا ندونستم.احساس غربت يک لحظه ولم نکرده,از وقتی خيلی بچه بودم حس می کردم تنهام.وقتی اومدم اينجا فکر کردم چون ناشناسم با خيال راحت می تونم داد بکشم که دردم چيه.اشتباه می کردم. به غير از اينکه مجبورم از صبح تا شب برا نمره ی ۱۰ درس بخونم و وقت نوشتن ندارم,اينجا هم نمی تونم حرف بزنم.اصلا چه فايده داره؟چه اهميتی داره که يه نفر يه گوشه از يه کشور عقب افتاده زجر بکشه و خسته باشه و در به در؟چه فايده که من گذشته ی نکبت بارم رو اينجا فاش کنم؟يا بنويسم که اينده به نظرم چقدر سياه و وحشتناکه؟
در حال حاضر هيچ ارزوی مادی و معنوی ندارم جز اينکه درس بخونم.يه پزشک بی سواد به چه دردی می خوره؟از درس نخوندن عذاب وجدان می گيرم.هيچ وقت خودمو نمی بخشم اگه يه نفر به خاطر نقص دانش من زير دستم بميره.تمرکز ندارم, اصلا زندگيم مختله. کاش جسارت داشتم که ۱ترم مرخصی بگيرم شايد حالم بهتر بشه.
دلم می خواد بارون بياد من برم کنار زاينده رود زير بارون خيس خيس بشم, بدون کت, بدون کفش.دلم می خواد تو سرما قدم بزنم. جايی که هيچ کس نباشه, کسی منو نبينه. دلم می خواد تمام عمرم تو يه جاده ی پرت و دور افتاده راه برم.فقط می خوام از اينجا برم,می خوام از همه ی ادما, از همه ی مسئوليت های رو دوشم فرار کنم.دلم می خواد برم جايی که کسی اونجا منو نشناسه, جايی که اونجا نامرئی باشم. اصلا ادمای اونجا چشم نداشته باشن, چهره هاشون بی شکل باشه و لباساشون مثل هم.احساس نداشته باشن.نتونن متنفر بشن يا عاشق باشن.فقط می خوام برم. يه مدته که عجيب بی احساس شدم. اگه ۱۰۰۰ نفر جلوی چشمم قتل عام بشن برام مهم نيست. از سقوط يه هواپيما اصلا متاسف نمی شم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. فقط ۲-۳ نفر موندن که هنوز نسبت بهشون حس دلسوزی دارم. اونم شايد از سر اجبار باشه, يا عادت...
حس يه ادم الزايمری رو دارم که وسط خيابون مونده و ادرس خونه يادش رفته. نمی دونم چی کار بايد کرد, چطور بايد با زندگی کنار اومد. گيجم.بدجوری گيجم.هيچ راهی برام نمونده.شايد واقعا اخر خطم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ب.ظ توسط پرديس
چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤
تقريبا حرفی ندارم برا گفتن.همون داستان هميشگی . . . رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و. . . به جايی نرسيذن.
يه عده هستن (ظاهرا از من بدبخت تر) نگرش جالبی دارن نسبت به زندگی.پر از شور و عشق و اميد.اصلا برام قابل درک نيست.مثل اينه که ادم وسط يه با تلاق در حال جون کندن به معشوقش فکر کنه. ادم وسط فاضلاب و کثافت و نکبت يه فنجون چايی برا خودش بريزه و در نهايت لذت و سرور و سر خوشی ميل کنه! تقريبا به اين نتيجه رسيدم که خوش بختی و ارامش فقط و فقط يه احساسه و يکی از معدود موارديه که ربطی به پول نداره.
اين شعر رو تخته سياه يکی از کلاسا بود:
من در انديشه ی يک بره ی چلمن هستم
که بيايد علف خستگی ام را بچرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٤ ق.ظ توسط پرديس
شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤
تو کلاس زبان يه دختری کنارم می نشست با مانتوی مشکی بلند و چادر و مقنعه. با اينکه از نظر ظاهر هيچ شباهتی به هم نداشتيم بعضی وقتا با هم حرف ميزديم. يه بار داشت يه چيزی يادداشت می کرد نگاهم افتاد به دفترش ديدم يه گل رز کشيد و زيرش نوشت For U . واقعا از تعجب سر جام ميخ کوب شدم. اصلا بهش نمی اومد. پيش خودم گفتم نکنه عاشق کسيه اما طبق اعتقادات احتمالا تحميلی مجبوره تا اخر عمرش خفه شه و به کسی نگه؟ نکنه زير همين چادر تا اخر عمرش بپوسه و عاشق بمونه؟
اينکه ادم درد بکشه يه مسئله س , اينکه هيچ وقت کسی نفهمه چی کشيده و کسی نباشه ادم باش حرف بزنه شايد بدتر باشه.
زنده اين گونه به غم
خفته ام در تابوت
حرف ها دارم در دل
می گزم لب به سکوت...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۸ ب.ظ توسط پرديس
شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤
ز پيشم مرگ
نقابی سهمگين بر چهره می ايد
به هر گام هراس افکن مرا با ديده ی خونبار می پايد
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گيرد
به راهم می نشيند راه می بندد
به رويم سرد می خندد
به کوه و دره ميريزد طنين زهر خندش را
و بازش باز می گيرد
دلم از مرگ بی زار است
که مرگ اهرمن خو ادمی خوار است
ولی اندم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی اندم که نيکی و بدی را گاه پيکار است
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
همان بايسته ی ازادگی اين است...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ توسط پرديس
دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤
دلم می خواد غروب يه روز پاييزی ساعتها کنار زاينده رود قدم بزنم. زاينده رود عجيب بهم ارامش ميده. دلم ميخواد فقط من باشم و يه نفر ديگه. يه اشنا, يه دوست. کسی که خيلی باش راحت باشم. کسی که بتونم باهاش در مورد همه چيز حرف بزنم. مجبور نباشم براش تظاهر به خوشبختی کنم. مجبور نباشم جلوش خودمو انکار کنم. مجبور نباشم براش نقاب بزنم. بين همه ی کسايی که می شناسم می گردم. ذهنمو زير و رو می کنم تا يکی رو پيدا کنم. چهره ها شون می اد جلوی چشمم. يه عده خيلی اظهار محبت می کنن. می دونم همش دروغه. می گردم, به اميد يه اشنا می گردم... فايده نداره. همه دو رو, حقه باز, دغل. همه غريبه... خيلی وحشتناکه. هيچ کس نيست. واقعا کسی رو ندارم.واقعا کسی رو ندارم.واقعا کسی رو ندارم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۱ ب.ظ توسط پرديس
